
به نام خداوند بخشنده مهربان
دوستان عزیز بالاخره همه ما یک روز می میرم بعضی ها زود بعضی ها دیر تر ولی می ریم پس بهتره خاطره خوبی از خودمون توی دنیا بزاریم من هم مدتی هست که حس می کنم کم کم باید برم از این دنیا پس برام دعا کنید
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و پژمرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچکس یارم نشد زان میان یک تن خریدام نشد
هر که امد پیش حرفی راند رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه رفیقی نه شفیقی نه کسی ترس بود وحشت و دلواپسی
ناگهان از ره رسیدند دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟ آن یکی فریاد زد: رب تو کیست؟
در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشت خود بگو
ما که ماموران حی داوریم نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود
به امید دیدار شما دوستان